پرش به محتوای اصلی
قصص الانبیا

ابراهیم و آتشی که گلستان شد

حکایت بت‌شکنی و توکل

  • حضرت ابراهیم علیه‌السلام
  • ۶ دقیقه مطالعه
  • ۶ بازدید

جوانی تنها در برابر شهری از بت‌پرستان ایستاد، تبر را بر دوش بت بزرگ گذاشت و پرسشی پرسید که هنوز پس از هزاران سال، وجدان آدمی را بیدار می‌کند.

در شهر «اور» بت‌ها فراوان بودند؛ از سنگ و چوب و گِل. مردم برایشان قربانی می‌آوردند و از آن‌ها حاجت می‌خواستند. در میان همین مردم، جوانی بود که از کودکی پرسش‌هایش با دیگران فرق داشت.

ابراهیم علیه‌السلام به ستاره نگاه کرد و گفت: «این پروردگار من است.» اما ستاره غروب کرد و او گفت: «غروب‌کنندگان را دوست ندارم.» ماه را دید و همان گفت‌وگو تکرار شد. خورشید را دید، بزرگ‌تر و درخشان‌تر، و باز هم غروب کرد.

آن‌گاه دلش آرام گرفت و گفت:

«من روی خود را به سوی کسی گرداندم که آسمان‌ها و زمین را پدید آورد؛ و من از مشرکان نیستم.»

روزی که شهر خالی شد

روز عید بود. مردم برای جشن از شهر بیرون رفتند و بتخانه خالی ماند. ابراهیم تبری برداشت و به بتخانه رفت. یکی‌یکی بت‌ها را شکست — همه را جز بزرگ‌ترینشان. سپس تبر را بر دوش آن بت بزرگ آویخت و بیرون آمد.

مردم که بازگشتند، فریادشان بلند شد. پرسیدند: «چه کسی با خدایان ما چنین کرد؟»

گفتند: «جوانی را شنیدیم که از آن‌ها بد می‌گفت؛ نامش ابراهیم است.»

او را حاضر کردند. پرسیدند: «تو با خدایان ما چنین کردی ای ابراهیم؟»

ابراهیم به بت بزرگ اشاره کرد و گفت: «بلکه این بزرگشان چنین کرده است! از خودشان بپرسید اگر سخن می‌گویند.»

سکوتی سنگین بر جمع افتاد. مردم به خود آمدند و در دل گفتند: «حقیقت آن است که شما خود ستمکارید.» اما دیری نپایید که دوباره سر فرود آوردند و گفتند: «تو خود می‌دانی که این‌ها سخن نمی‌گویند.»

ابراهیم گفت:

«آیا جز خدا چیزی را می‌پرستید که نه سودی به شما می‌رساند و نه زیانی؟ اُف بر شما و بر آنچه جز خدا می‌پرستید! آیا نمی‌اندیشید؟»

آتشی به بلندای خشم

پاسخ آن‌ها استدلال نبود؛ آتش بود. گفتند: «او را بسوزانید و خدایانتان را یاری کنید.» روزها هیزم گرد آوردند تا آتشی برافروختند که از شدت حرارت، پرنده بر فرازش نمی‌توانست بگذرد. ابراهیم را در منجنیق نهادند.

می‌گویند جبرئیل در آن لحظه بر او ظاهر شد و پرسید: «حاجتی داری؟»

ابراهیم گفت: «به تو، نه.»

جبرئیل گفت: «پس از خدا بخواه.»

و پاسخ او، اوج توکل بود: «علم او به حال من، مرا از درخواست بی‌نیاز می‌کند.»

او را در آتش افکندند. و در همان لحظه فرمان آمد:

«ای آتش! بر ابراهیم سرد و سلامت باش.»

آتش اطاعت کرد. شعله‌ها گل شدند و آن جهنمِ برافروخته، به گلستانی بدل شد که ابراهیم در میانش آرام نشسته بود.

آنچه از این حکایت می‌ماند

داستان ابراهیم، داستان عبور از «همرنگی با جماعت» است. او پیش از آنکه بت‌های سنگی را بشکند، بت‌های ذهنی‌اش را شکسته بود: بت عادت، بت ترس، بت تأیید دیگران.

و درسی که در دل آتش نهفته است این است: توکل یعنی وقتی همه راه‌ها بسته می‌شود، بدانی که خدا راه را نبسته است. ابراهیم از جبرئیل کمک نخواست، نه از سر غرور، که از سر یقین. او می‌دانست کسی که او را در آتش می‌بیند، نیازی به یادآوری ندارد.

آتش هنوز هم در زندگی ما هست — به شکل ترس، تنهایی، تهمت و بن‌بست. اما قانون همان است که بود: آتشی که به فرمان خدا نسوزاند، نمی‌سوزاند.

مأخذ: سورهٔ انبیاء، آیات ۵۱ تا ۷۰

داستان‌های مرتبط

قصص الانبیاحضرت یوسف علیه‌السلام

یوسف و چاهی که راه کاخ شد

احسن‌القصص؛ داستان صبر و بخشش

قرآن آن را «نیکوترین داستان» نامید؛ داستان کودکی که از ته چاه تا عرش عزیزی مصر رفت و در اوج قدرت، تنها یک جمله گفت: «امروز بر شما ملامتی نیست.»

  • صبر
  • بخشش
  • عفت
۸ دقیقه۴بخوانید
قصص الانبیاحضرت موسی علیه‌السلام

موسی و خضر؛ سفری در دل حکمت

آنچه می‌بینیم همهٔ حقیقت نیست

پیامبری اولوالعزم، شاگردِ مردی شد که کارهایش در ظاهر ناپسند می‌نمود — و در پایان سفر فهمید که پشت هر ظاهرِ تلخ، حکمتی شیرین پنهان است.

  • حکمت
  • صبر
  • تسلیم
۷ دقیقه۴بخوانید