شب نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجری بود. علی علیهالسلام آن شب بیقرار بود. بارها به آسمان نگاه کرد و گفت: «به خدا سوگند، دروغ نگفتهام و به من دروغ گفته نشده است؛ این همان شبی است که وعدهام دادهاند.»
دخترش امکلثوم پرسید: «چرا امشب اینقدر بیرون میروید و بازمیگردید؟»
گفت: «دخترم، امشب شبی است که وعدهٔ آن به من داده شده.»
راه مسجد
سحرگاه برخاست. مرغابیهایی که در خانه بودند، پیش پایش فریاد کشیدند و دامنش را گرفتند. خانواده خواستند آنها را دور کنند. فرمود: «رهایشان کنید؛ اینها نوحهگرانی هستند که پس از من ناله میکنند.»
به سوی مسجد کوفه رفت. در راه، کمربندش شل شد. آن را بست و این بیت را زمزمه کرد:
«کمر خود را برای مرگ محکم ببند که مرگ تو را دیدار خواهد کرد؛ و از مرگ ناله مکن آنگاه که به وادی تو فرود آید.»
به مسجد رسید و خفتگان را برای نماز بیدار کرد — از جمله ابن ملجم را، که شمشیر زهرآلود زیر لباسش پنهان بود. به او فرمود: «برخیز برای نماز.»
ضربت
نماز آغاز شد. در سجده، شمشیر بر فرق مبارکش فرود آمد.
و علی علیهالسلام فریاد زد:
«فزتُ و ربّ الکعبه» — به پروردگار کعبه سوگند که رستگار شدم.
مردم ریختند. ابن ملجم را گرفتند و نزد امام آوردند.
دو شب آخر
امام دو روز زنده ماند. در این دو روز، وصیتهایی کرد که هنوز خوانده میشود.
دربارهٔ قاتلش فرمود:
«او را غذا دهید و آبش دهید و اسیرش را نیکو بدارید. اگر زنده ماندم، خود میدانم چه کنم؛ و اگر مُردم، تنها یک ضربت در برابر یک ضربت — و مبادا او را مثله کنید که من از رسول خدا شنیدم: از مثله کردن بپرهیزید، هرچند دربارهٔ سگ گزنده باشد.»
و به فرزندانش حسن و حسین علیهماالسلام فرمود:
«شما را به تقوای الهی سفارش میکنم و به اینکه دنیا را نجویید، هرچند دنیا شما را بجوید. بر آنچه از دست دادید اندوه مخورید. حق بگویید و برای پاداش کار کنید. دشمن ستمگر و یاور ستمدیده باشید.»
و آخرین سفارش:
«الله الله فی الایتام» — خدا را، خدا را دربارهٔ یتیمان.
آنچه از این حکایت میماند
مردی که در بیتالمال، شمع را خاموش میکرد وقتی مهمانِ شخصی داشت. مردی که کفشش را خودش وصله میزد و در پاسخ به تعجب دیگران گفت: «به خدا این کفش نزد من محبوبتر از فرمانروایی بر شماست، مگر آنکه حقی را برپا دارم.»
او در محراب عبادت کشته شد — و این شاید رساترین توصیف زندگیاش باشد: مردی که عدالتش از عبادتش جدا نبود، و عبادتش از عدالتش.
و بزرگترین درس آن دو روز آخر: کسی که در اوج درد، از عدالت دربارهٔ قاتلش سخن میگوید، عدالت را باور کرده است، نه شعار داده.