روزی امام رضا علیهالسلام از راهی میگذشت. صیادی را دید که آهویی را شکار کرده و میخواست سرش را ببُرد.
آهو نگاهی به امام انداخت. و امام — که زبان حال موجودات را میفهمید — ایستاد.
فرمود: «این آهو با من سخنی دارد.»
صیاد خندید و گفت: «آهو سخن میگوید؟»
امام فرمود: «میگوید دو بچهٔ شیرخوار در آن کوه دارد. مهلتم ده تا به آنها شیر دهم و بازگردم.»
صیاد گفت: «اگر رهایش کنم، هرگز بازنمیگردد.»
امام فرمود: «رهایش کن. من ضامن او میشوم.»
صیاد که از سیمای امام حیرت کرده بود، بند از پای آهو گشود. آهو به سوی کوه دوید.
بازگشت
زمانی گذشت. صیاد بیقرار شد. اما امام آرام نشسته بود.
و سپس آهو از دامنهٔ کوه پیدا شد — دواندوان بازمیگشت.
صیاد که این را دید، اشک از چشمانش سرازیر شد. پرسید: «تو کیستی؟»
گفتند: «علی بن موسی الرضا، فرزند رسول خدا.»
صیاد بر پای امام افتاد و آهو را آزاد کرد و گفت: «آهو از آنِ شما.»
امام آهو را رها کرد و آهو به سوی کوه رفت — این بار آزاد.
آنچه از این حکایت میماند
این حکایت را مادران ایرانی قرنهاست برای کودکانشان میگویند. و شاید رازش در همین است که در آن، ضمانت معنا پیدا میکند.
امام ضامن شد؛ یعنی مسئولیت چیزی را پذیرفت که هیچ سودی برایش نداشت. نه آهو خویشاوندش بود و نه صیاد. تنها یک مادر بود و دو بچه که شیر میخواستند.
و از همین روست که مردم، امام رضا علیهالسلام را «ضامن آهو» میخوانند — نه بهخاطر یک معجزه، بلکه بهخاطر دلی که برای یک آهو تپید.
هر کس در این جهان به مهربانیِ بیچشمداشت متوسل شود، در سایهٔ همان ضمانت است.