پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله وقتی او را میدید، به احترامش بلند میشد، دستش را میبوسید و در جای خود مینشاندش. و میفرمود: «فاطمه پارهٔ تن من است؛ هر که او را بیازارد، مرا آزرده است.»
دختر پدر
او را «ام ابیها» میخواندند؛ مادرِ پدرش. در سالهای سخت شعب ابیطالب، وقتی محاصره بود و گرسنگی، این دختر خردسال بود که پدر را دلداری میداد.
پس از رحلت مادرش خدیجه، فاطمه سلاماللهعلیها همهٔ خانه شد: مادر، همراه، پرستار. روزی که پیامبر در مسجدالحرام سجده کرده بود و شکمبهٔ شتر بر پشتش انداختند، این فاطمه بود که دوید و آن را کنار زد و بر مشرکان فریاد کشید.
خانهٔ کوچک
خانهاش در کنار مسجد بود؛ اتاقی ساده. جهیزیهاش چند قلم بود: یک پیراهن، یک روسری، یک قطیفه، دو دستاس، دو کوزه و یک مشک.
در شب عروسی، سائلی بر در آمد. فاطمه پیراهن نو خود را — که برای همان شب بود — به او بخشید و پیراهن کهنهاش را پوشید.
دستانش از آسیابکردن تاول زده بود و شانههایش از مشککشیدن. روزی پیامبر پرسید که آیا خدمتکاری میخواهد. و پاسخ، تسبیحات فاطمه شد: سیوچهار بار «الله اکبر»، سیوسه بار «الحمدلله» و سیوسه بار «سبحانالله» — که پیامبر فرمود از خدمتکار بهتر است.
همسایه اول
سلمان روایت میکند که شبی فاطمه را دید که بر سجاده ایستاده و برای مؤمنان و مؤمنات دعا میکند. تا صبح دعا کرد و برای خود چیزی نخواست.
سلمان پرسید: «چرا برای خود دعا نکردی؟»
فرمود: «الجار ثم الدار» — نخست همسایه، سپس خانه.
خطبهٔ فدکیه
پس از رحلت پیامبر، وقتی فدک را از او گرفتند، به مسجد آمد. پردهای آویختند و او پشت آن نشست و خطبهای خواند که هنوز از شاهکارهای بلاغت عربی است.
با حمد خدا آغاز کرد، از توحید و نبوت گفت، از فلسفهٔ احکام — چرا نماز، چرا زکات، چرا روزه، چرا حج، چرا عدل — و سپس به حق خود رسید:
«ای مسلمانان! آیا در کتاب خدا آمده که تو از پدرت ارث ببری و من از پدرم ارث نبرم؟»
و در پایان، مردم را مخاطب قرار داد:
«اکنون آن را بگیرید، اما بدانید که عیب و ننگش بر شماست... و بهزودی خواهید دانست.»
غروب زودهنگام
او پس از پدرش دیری نپایید. برخی گفتهاند هفتاد و پنج روز، برخی نود و پنج روز.
وصیت کرد که شبانه به خاکش بسپارند و قبرش پنهان بماند. و علی علیهالسلام چنین کرد.
آن شب، امیرالمؤمنین رو به قبر پیامبر کرد و گفت:
«سلام بر تو ای رسول خدا، از من و از دخترت که در کنارت آرمید... اندوهم جاودانه شد و شبم بیخواب تا خداوند خانهای را که تو در آن سکونت داری، برایم برگزیند.»
آنچه از این حکایت میماند
فاطمهٔ زهرا سلاماللهعلیها در هجده سال زندگی — یا بیست و اندی، بنا بر روایتی — همهٔ نقشهای ممکن را زیست: دختر، همسر، مادر، معلم، و مدافع حق.
و شاید مهمترین درسش همان جملهٔ کوتاه باشد: «الجار ثم الدار».
کسی که شبها برای دیگران دعا میکند و روزها برای حق میایستد، مصداق تمامعیارِ آن است که عبادت، فقط رابطه با خدا نیست؛ رابطه با خلق خداست.