مردی سالها در طلب حقیقت کتاب خوانده بود. فقه، کلام، منطق، فلسفه. اما دلش آرام نمیگرفت.
روزی در بیابانی میرفت. خسته نشست تا نفسی تازه کند. چشمش به مورچهای افتاد که دانهای را میکشید — دانهای چند برابر خودش.
مورچه چند قدم میرفت و دانه میافتاد. برمیگشت، دوباره میگرفت و میکشید. باز میافتاد.
مرد شمرد: سی و هفت بار.
بار سی و هشتم، مورچه دانه را به لانه رساند.
آنچه دید
مرد نشسته بود و اشک میریخت. رفیقش رسید و پرسید: «چه شده؟»
گفت:
«سالها خواندم که "توکل" چیست. امروز دیدم.»
شاخهٔ دوم داستان
سالها بعد، همان مرد استادی شد و شاگردان بسیار داشت. روزی یکی از شاگردان دید که استاد در راه ایستاده و حرکت نمیکند.
پرسید: «چرا نمیروید؟»
استاد به زمین اشاره کرد. صفی از مورچهها از عرض راه میگذشتند.
شاگرد گفت: «اما اینها که مورچهاند!»
استاد گفت:
«فرزندم، رحمت را به بزرگی موضوعش نمیسنجند، به بزرگی دلِ صاحبش میسنجند. کسی که دلش برای مورچه نسوزد، برای انسان هم نخواهد سوخت — فقط ادایش را درمیآورد.»
آنچه از این حکایت میماند
امام صادق علیهالسلام فرمود: «خداوند مهربان است و مهربانی را دوست دارد و بر مهربانی پاداشی میدهد که بر خشونت نمیدهد.»
و پیامبر اکرم فرمود: «کسی که به مردم روی زمین رحم کند، آن که در آسمان است بر او رحم میکند.»
رحمت، مهارتی است که با تمرین بر کوچکها به دست میآید. کسی که یاد بگیرد پای خود را بردارد تا مورچهای نمیرد، در لحظهٔ بزرگتر هم میداند چه کند.