بقالی در بازار قدیم شهر، دکان کوچکی داشت. مشتریهایش او را میشناختند؛ کم میگفت و درست میفروخت.
عصر یک روز، زنی آمد و یک کیلو برنج خرید و رفت.
بقال ترازو را جمع میکرد که چشمش به وزنه افتاد. وزنهها جابهجا شده بودند. حساب کرد: به آن زن حدود ده گرم کمتر داده بود.
ده گرم. بهاندازهٔ یک قاشق.
جستوجو
دکان را بست. کیسهٔ کوچکی برنج برداشت و راه افتاد.
کوچهها را گشت. از این و آن پرسید. نزدیک غروب، بالاخره خانهٔ زن را یافت.
در زد. زن در را باز کرد و با تعجب نگاهش کرد.
بقال کیسه را جلو گرفت و گفت:
«خانم، امروز اشتباهاً ده گرم کمتر به شما دادم. این حق شماست.»
زن خندید: «ده گرم؟ به خدا ارزشش را نداشت اینهمه راه بیایید!»
بقال گفت:
«برای شما ده گرم است، برای من همهٔ ترازویم.»
آنچه از این حکایت میماند
قرآن کریم سورهای دارد به نام «مطففین» — کمفروشان. و آغازش هشداری سخت است:
«وَیْلٌ لِّلْمُطَفِّفِینَ» — وای بر کمفروشان!
و سپس توضیح میدهد: کسانی که وقتی میگیرند، تمام میگیرند؛ و وقتی میدهند، کم میدهند.
نکتهٔ باریک اینجاست که قرآن برای دزدی بزرگ و کمفروشی، هر دو حکم دارد — اما سورهای که نامش از یک تخلف گرفته شده، همین است.
چون کمفروشی، دزدیِ نامرئی است. کسی متوجه نمیشود، شکایتی در کار نیست، و همین آن را خطرناک میکند: گناهی که وجدان را کمکم میخوراند.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «به رکوع و سجود طولانی مردم نگاه نکنید؛ که ممکن است عادتشان باشد. به راستگویی و امانتداریشان نگاه کنید.»