پرش به محتوای اصلی
داستان‌های اخلاقی

ترازوی بقال

امانت‌داری در کوچک‌ترین کارها

  • ۳ دقیقه مطالعه
  • ۲ بازدید

مشتری رفته بود و بقال متوجه شد که ده گرم کمتر داده. مغازه را بست و در کوچه‌ها دنبالش گشت.

بقالی در بازار قدیم شهر، دکان کوچکی داشت. مشتری‌هایش او را می‌شناختند؛ کم می‌گفت و درست می‌فروخت.

عصر یک روز، زنی آمد و یک کیلو برنج خرید و رفت.

بقال ترازو را جمع می‌کرد که چشمش به وزنه افتاد. وزنه‌ها جابه‌جا شده بودند. حساب کرد: به آن زن حدود ده گرم کمتر داده بود.

ده گرم. به‌اندازهٔ یک قاشق.

جست‌وجو

دکان را بست. کیسهٔ کوچکی برنج برداشت و راه افتاد.

کوچه‌ها را گشت. از این و آن پرسید. نزدیک غروب، بالاخره خانهٔ زن را یافت.

در زد. زن در را باز کرد و با تعجب نگاهش کرد.

بقال کیسه را جلو گرفت و گفت:

«خانم، امروز اشتباهاً ده گرم کمتر به شما دادم. این حق شماست.»

زن خندید: «ده گرم؟ به خدا ارزشش را نداشت این‌همه راه بیایید!»

بقال گفت:

«برای شما ده گرم است، برای من همهٔ ترازویم.»

آنچه از این حکایت می‌ماند

قرآن کریم سوره‌ای دارد به نام «مطففین» — کم‌فروشان. و آغازش هشداری سخت است:

«وَیْلٌ لِّلْمُطَفِّفِینَ» — وای بر کم‌فروشان!

و سپس توضیح می‌دهد: کسانی که وقتی می‌گیرند، تمام می‌گیرند؛ و وقتی می‌دهند، کم می‌دهند.

نکتهٔ باریک اینجاست که قرآن برای دزدی بزرگ و کم‌فروشی، هر دو حکم دارد — اما سوره‌ای که نامش از یک تخلف گرفته شده، همین است.

چون کم‌فروشی، دزدیِ نامرئی است. کسی متوجه نمی‌شود، شکایتی در کار نیست، و همین آن را خطرناک می‌کند: گناهی که وجدان را کم‌کم می‌خوراند.

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «به رکوع و سجود طولانی مردم نگاه نکنید؛ که ممکن است عادتشان باشد. به راستگویی و امانت‌داری‌شان نگاه کنید.»

مأخذ: حکایات بازار

داستان‌های مرتبط

داستان‌های اخلاقی

مردی که درخت کاشت

حکایتی از بخشندگی بی‌چشم‌داشت

پیرمرد نهال گردو می‌کاشت. رهگذری پرسید: «تا این درخت بار بدهد تو نیستی.» و پاسخ پیرمرد، درسی برای همهٔ نسل‌ها شد.

  • امید
  • نیکوکاری
  • آینده
۳ دقیقه۵بخوانید
داستان‌های اخلاقی

مورچه‌ای که در راه ماند

رحمت، به کوچکی موضوعش نیست

عارفی در بیابان، مورچه‌ای را دید که دانه‌ای بزرگ‌تر از خود را می‌کشید. ایستاد و ساعتی تماشا کرد. و از آن ساعت، درسی گرفت که کتاب‌ها به او نداده بودند.

  • رحمت
  • مهربانی
  • تواضع
۳ دقیقه۵بخوانید
داستان‌های اخلاقی

پنج سکه و مردی که نپذیرفت

عزت نفس، گران‌ترین دارایی

پیرمرد هیزم‌کش می‌توانست پنج سکه بگیرد و برود. اما پرسید: «در برابر چه؟» و وقتی پاسخ شنید «هیچ»، هیزم را برداشت و رفت.

  • عزت نفس
  • قناعت
  • کار
۳ دقیقه۵بخوانید