سیزده سال از بعثت گذشته بود. مسلمانان یکییکی از مکه به مدینه هجرت کرده بودند و قریش دریافت که اگر پیامبر هم برود، کارشان تمام است.
در «دارالندوه» گرد هم آمدند. پیشنهادها مطرح شد: زندانی کنند؟ تبعید کنند؟ اما هر دو خطر داشت.
سرانجام نقشهای کشیدند: از هر قبیله یک جوان انتخاب شود و همگی با هم به او حمله کنند؛ تا خون او میان همهٔ قبایل پخش شود و بنیهاشم نتواند از همه انتقام بگیرد.
آن شب
جبرئیل نازل شد و پیامبر را از نقشه آگاه کرد. فرمان هجرت رسید.
پیامبر علی علیهالسلام را خواست و فرمود:
«ای علی! قریش تصمیم گرفتهاند مرا بکشند. میخواهم امشب در بستر من بخوابی و بُرد سبز مرا بر خود بپوشی تا گمان کنند من آنجا هستم.»
و علی — که آن زمان جوانی حدود بیستوسه ساله بود — تنها یک پرسش کرد:
«آیا با این کار، جان شما سالم میماند؟»
پیامبر فرمود: «آری.»
علی سجدهٔ شکر به جا آورد و گفت: «برو که به خواست خدا آنچه میخواهی میشود.»
آن شب علی در بستر پیامبر خوابید — آرام، گویی هیچ خطری نیست.
صبح
مشرکان تا سحر پشت در ماندند. صبح که به خانه ریختند، علی از بستر برخاست.
پرسیدند: «محمد کجاست؟»
گفت: «مگر شما او را به من سپرده بودید؟»
و آنها دست خالی بازگشتند.
آیه
خداوند دربارهٔ آن شب این آیه را نازل کرد:
«وَ مِنَ النَّاسِ مَن یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ» و از مردم کسی است که جان خود را برای کسب خشنودی خدا میفروشد؛ و خداوند به بندگان مهربان است.
مفسران شیعه و بسیاری از مفسران اهل سنت، نزول این آیه را دربارهٔ همان شب و همان مرد دانستهاند.
آنچه از این حکایت میماند
آنچه این حکایت را متمایز میکند، پرسش علی است.
او نپرسید «چه بر سر من میآید؟» پرسید «آیا شما سالم میمانید؟»
فداکاری واقعی، آنجاست که آدمی حتی به محاسبهٔ خطرِ خودش نمیرسد؛ چون تمام ذهنش مشغول نتیجه است، نه هزینه.
و درسی که برای ما میماند: ایمان، در لحظهٔ تصمیم آزموده میشود، نه در لحظهٔ گفتوگو.