سی سال پس از عامالفیل، در روز جمعه سیزدهم رجب، فاطمه بنت اسد — همسر ابوطالب — برای زیارت به کنار کعبه آمد. درد زایمان به او فشار آورد.
دست به دیوار کعبه گرفت و گفت:
«پروردگارا! من به تو و به پیامبرانی که فرستادی و به کتابهایی که نازل کردی ایمان دارم. به حق این خانه و به حق کسی که این خانه را ساخت، بر من آسان کن.»
در همین لحظه — چنانکه مورخان نوشتهاند — دیوار کعبه شکافت. فاطمه داخل شد و دیوار بسته شد.
مردم حیرتزده ماندند. کوشیدند در کعبه را باز کنند؛ باز نشد.
سه روز
سه روز گذشت. روز چهارم، دیوار دوباره گشوده شد و فاطمه بنت اسد با نوزادی در آغوش بیرون آمد.
او را «علی» نامیدند.
مسعودی در «مروجالذهب» و حاکم نیشابوری در «مستدرک» این حادثه را نقل کردهاند. حاکم مینویسد: «اخبار متواتر رسیده که فاطمه بنت اسد، علی را در درون کعبه به دنیا آورد.»
نخستین نگاه
روایت شده که نوزاد چشمانش را نگشود تا آنکه پیامبر اکرم — که آن زمان جوانی سیساله بود — او را در آغوش گرفت. آنگاه چشم گشود و نخستین چهرهای که دید، چهرهٔ رسول خدا بود.
و همین علی بود که سالها بعد گفت:
«من همچون نوزادی به دنبال او میرفتم. هر روز پرچمی از اخلاق نیکو برایم برمیافراشت و فرمان میداد از آن پیروی کنم.»
آنچه از این حکایت میماند
شاعران این حادثه را بسیار سرودهاند. اما فراتر از شکوه ظاهری، نکتهٔ ماندگار این است:
کسی که در خانهٔ توحید متولد شد، در محراب توحید هم شهید شد. آغاز و پایانش، هر دو در خانهٔ خدا بود.
و شاید همین قرینه است که زندگی او را یکپارچه میکند: مردی که نه در ابتدا و نه در انتها، از خانهٔ خدا بیرون نرفت.